تبلیغات
و سپس هیچ نبود - ..... من

و سپس هیچ نبود

..... من

لحظات به کندی پیش می رود   ، من مانده ام و یک تنهایی سرد و

 

تکرار لحظه ها با مشتی از کلمات درهم و برهم درون افکار خسته ام

 

که می بایست از هم تفکیکشان کنم

 

لحظات سرد و بی روح را کنار می زنم و به دنبال واژه هایی

 

مناسب افکارم را به دوردستها سوق می دهم تا جملاتی زیبا و

 

در خور این پست بنگارم ، جملاتی  برای توصیف عشق و

 

برای آغازی دوباره برای کلبه صمیمی

هنوز در افکار مبهم و آشفته ام غوطه ورم که با صدای غرش

 

آسمان ابری بهارو بارش اولین باران سال 1390

 

سرم را از روی صفحه کلید بلند می کنم بارش تند باران و

 

صدای برخورد قطرات بلورین آن به پنجره اتاقم

 

مرا به آن سو جذب می کند.

 

پرده را کنار می زنم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم

 

از برخورد قطرات باران به شیشه، شیارهای باریکی

 

نقش می بندد  و من بی اختیار روی شیشه دست می کشم.

 

بوی خاک باران خورده از درز پنجره به درون اتاق راه

 

می یابد و من سرمست از استشمام بوی زندگی نفس عمیقی

 

می کشم و در تاریک ترین نقطه ی حیاط ، زیر درخت نارنج

 

(.....م) را می بینم . باز هم این هوای بارانی ذهنم را به عالم دیگری

 

سوق میدهد او را می بینم که در این هوای ابری  دستها را

 

 از هم گشوده و به آسمان می ساید. با آن موهای زیبا و مخملی و

 

با قلبی آکنده از عشق و محبت ، گویی باران را به آغوش کشیده .

 

از خود گذشتن و خود را ندیدن به خاطر من در نگاهش موج می زند.

 

آری دوباره همان عشق رویایی که سالهاست منتظر رسیدنش

 

هستم را می بینم، با صدای غرش آسمان هم صدا می شوم

 

و رو به او می گویم می خواهم عاشق باشم

و عاشقانه بیاندیشم تا عشق همانگونه که هست باقی بماند

 

و زندگی زیباست ، البته با لبخند شیرین عشق

 

منتظر لبخندی از جانب او هستم که صدای زنگ

 

تلفن همراهم  حواسم را پرت می کند

 

وقتی دوباره حیات را نگاه میکنم دیگر او را نمی بینم

 دیگر او را نمیبینم............



[ چهارشنبه 24 فروردین 1390 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ آوا موسوی ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30