تبلیغات
و سپس هیچ نبود - صدف من مرد

و سپس هیچ نبود

صدف من مرد

نمیدونم چجوری حرفای دلمو بزنم

دارم داغون میشم

حتی فکرشم نمی کردم این اتفاق وحشتناک بی افته

4شنبه شب داشتم باهاش اس بازی میکردم

حالشو پرسیدم گفت که خیلی حالش بده       گفتم عشق من مواظب خودت باشیا  میدونی که اگه اتفاقی برات

بی افته من داغون میشم

بعد کلی قربون صدقه ی هم رفتیمو گرفتیم خوابیدیم

5شنبه و جمعه بهش اس و زنگ زدم جواب نمیداد    من احمق اصلا فکرشم نمی کردم این آخرین صحبتم باهاش

بوده

و شنبه

حوصله نداشتم برم سرصف     دم کلاس نشسته بودم      یه صداهایی از طبقه ی پایین می اومد

توجه نکردم   بعد چند دقیقه غزل با چشمای اشک آلود اومد سمتم   نگاش کردم  و فقط یه جمله شنیدم

آوا،صدف مرد

باورم نمیشد     از جام بلند شدمو رفتم سمت پله ها    نرگسو که دیدم فهمیدم جدیه

همونجا نشستمو تا تونستم اشک ریختم             صدف مهربون من صدف مریض من راحت شده بود

آخ که چقدر زجر کشیده بود

دارم  دیووووووووووونه میشششششششششششششششششششششششششممممم

خدا به مادر پدرش صبر بده



[ شنبه 14 اسفند 1389 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ آوا موسوی ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30