تبلیغات
و سپس هیچ نبود - شب تنهایی

و سپس هیچ نبود

شب تنهایی

من سزاوار نبودم که کسی

یاد یک خاطره را

با لبی تشنهء عشق

بر لبم بنشاند ....

تا در عمری که در آن

حسرت و ناکامیست

در شب تنهائی

به تجسم به تماشا ایستم !

کولهء خاطره ام

وه چه خالی مانده ست

من تهی گشته ام ز عشق

تهی گشته ام ز شوق

ولی ....

باز باید باشم !

لا اقل دردی هست

که به آن میسوزم

و کسی نیست مرا دریابد

و کسی نیست تهی بودن را

از دلم پاک کند ....

تا به یک وعدهء پوچ

سبد خالی این خاطره را

پراحساس کند ....

Wall-Pars-Gallery121 (click to view)



[ سه شنبه 28 دی 1389 ] [ 09:42 ب.ظ ] [ آوا موسوی ] [ نظرات() ]